افسر جوان پاسخ داد: پادشاها همه گویند که من پدر خود را نمی شناسم.
آستیاژ خطاب به فر مانده ارتش گفت: هارپاگوس این جوان طوری به کمبوجیه شبیه است که من وقتی آورا دیدم به خود گفتم که پسر کمبوجیه میباشد یا برادرش.سپس رو به کورش کرد و از او پرسید: آیا توبا کمبوجیه داماد من نسبتی داری؟
کورش گفت: پادشاها من هرگز او را ندیده ام.
آستیاژ اسبش را به حرکت در آورد و از مقابل کورش رد شد و پس از چند قدم عنان اسب را کشید و به هارپاگوس گفت: قبل از صبح فردا که قشون از اینجابه طرف پارس حرکت میکند راجع به پدر این افسر جوان تحقیق کن و نتیجه تحقیق خود را به اطلاع من برسان.
هارپاگوس گفت: اطاعت میکنم.
کورش دید که آستیاژ چند قدم دورتر عنان اسب را کشید و با هارپاگوس راجع به او صحبت کرد و وی رابه هارپاگوس نشان داد و متوجه شد که جانش در معرض خطر قرار گرفته چون اگر آستیاژ بفهمد که او پسر کمبوجیه است وی را خواهد کشت.
کورش دچار تشویش شد و نتوانست برای خود تکلیفی معیین نماید. او میدانست که پس از خاتمه سان هارپاگوس وی را احضار خواهد کرد و از او راجع به پدرش تحقیق خواهد نمود و وی نمیتواند دروغ بگوید و مجبور است حقیقت را بگوید (زیرا در بین ایرانیان باستان دروغگویی از گناهان بزرگ محسوب میشد) و آنگاه هار پاگوس هویت واقعی او رابرای شاه بروز خواهد داد و آستیاژ فرمان قتلش را صادر خواهد کرد. کورش میتوانست قبل از خاتمه سان از آن میدان خارج شود و برود و خود را به پارس نزد پدر برساند لیکن آن عمل را فرار میدانست و روحیه سربازی او اجازه نمیداد که فرار کند و میدانست که اگر فرار نماید نزد خود محکوم خواهد گردید.افسر جوان نه میتوانست دروغ بگوید نه بگریزد و ناگزیر بود که به سرنوشت خود تن در دهد یعنی حقیقت را بگوید تا جلاد به حکم آستیاژ سر از بدنش جدا نماید. وقتی رشته افکار کورش به اینجا رسید به خاطر آورد که هارپاگوس فرمانده ارتش همان است که از طرف آستیاژ مأمور شد که او را به قتل برساند امّا از کشتن وی صرف نظر کرد و او را به میتری داتس سپرد تا به قهستانببرد و پرورش نماید و اگر هارپاگوس هویت واقعی او را به شاه بروز دهد خود او مورد غضب قرار خواهد گرفت و کشته خواهد شد و لابد هارپاگوس برای حفظ جان خویش راه حلی پیدا خواهد کرد.
همین که آستیاژ رفت و سان خاتمه یافت هارپاگوس کورش را احضار نمود و با خود به سربازخانه بردو وارد اتاق خویش کرد.وقتی کورش وارد اتاق شد هارپاگوس گفت:نزدیک بیا
کورش نزدیک گردید. هارپاگوس از او پرسید: پدرت کیست ای جوان؟
کورش گفت:پدرم کمبوجیه دوم امیر پارس است.
رنگ از صورت هارپاگوس پرید و گفت: جوان این موضوع را انکار کن.
کورش گفت: چگونه انکار کنم آیا ممکن است دروغ بگویم؟
هارپاگوس گفت: آیا پدر رضاعی تو میتری داتس است؟
کورش گفت: بلی
هارپاگوس گفت:آیا مرا میشناسی و راجع به من از پدر رضاعی خود چیزی شنیده ای؟
کورش گفت: بلی و من میدانم آستیاژ بعد از این که من متولد شدم مرا به تو سپرد و دستور داد مرا بهقتل برسانی ولی تو به من ترحم کردی و مرا به میتری داتس سپردی .
هارپاگوس گفت: اگر به خود ترحم نمیکنی به من که تو را از مرگ رهانیدم ترحم کن و نزد پادشاهاسم پدرت را بر زبان نیاور و بگو که پدرت را نمیشناسی چون اگر شاه بفهمد که تو پسر کمبوجیه هستی مرا با هولناک ترین شکنجه ها خواهد کشت.
کورش گفت: تو فرمانده سپاه هستی و میتوانی مرا ازهگماتانه دور کنی و به من دستور بدهی که پیشاپیش به پارس بروم تا این که آستیاژ بار دیگر مرا نبیند ولی اگر مرتبه ای دیگر مرا دید و راجع به پدرم سوالات صریح از من کرد مجبورم راست بگویم و نمیتوانم روح خود را با دروغگویی محکوم معذب نمایم.
هارپاگوس چاره ای دیگر نداشت لذا به کورش اجازه داد که با سربازانش به عنوان طلایه عازم پارس شود و بکوشد هرچه زودتر بین خود و هگماتانهفاصله بیشتری به وجود آورد تا این که آستیاژ او رابرنگرداند.
روز بعد آستیاژ از هارپاگوس پرسید: نتیجه تحقیق تو راجع به آن جوان چه شد؟
هارپاگوس گفت:آن جوان گریخت.
معلوم بود که هارپاگوس دروغ میگفت و کورش نگریخته بود بلکه به دستور فرمانده خود به عنوانطلایه جلو رفته بود.
آستیاژ فهمید که هارپاگوس کورش را گریزانده استو گفت: هارپاگوس تو نمی خواهی حقیقت را به من بگویی آیا این جوان پسر کمبوجیه است؟
هارپاگوس گفت: من دیروز خیلی از او تحقیق کردم تا بدانم پدرش کیست ولی او جوابی را که به شما داد تکرار کرد و گفت که پدرش را نمیشناسد.
آستیاژ دستور داد که هارپاگوس فرماندهی قشون اعزامی به پارس را به دیگری واگزارد و خود در هگماتانه بماند.
کورش بعد از این که به پارس رسید با نگهبانان قشون کمبوجیه مواجه گردید و آنها از عبورش ممانعت کردند و گفتند اگر قصد عبور از مرز پارس را داشته باشد خود و سربازانش کشته خواهند شد.
کورش گفت که میل دارد با کمبوجیه صحبت کند.
روزی که کورش را نزد کمبوجیه بردند چشمانش را بستند تا سپاه کمبوجیه را نبیند و در حضور کمبوجیه چشمانش را گشودند. وقتی چشمان کورش را گشودند همه از فرط شباهت آن جوان به پدرش متعجب شدند.
کمبوجیه گفت: تو کیستی ای جوان؟
کورش گفت:من پسرت هستم ای پدر.
کمبوجیه ندایی بر آورد و گفت: کدام پسر من؟
کورش گفت:من پسر ارشد تو هستم همانم که به حکم آستیاژ باید کشته شوم ولی هارپاگوس از کشتن من خودداری کرد.سپس به اختصار شرح دوره طفولیت تا جدا شدن از قشون آستیاژ را برای پدرش تعریف کرد.
هارپاگوس پسری به نام کدان داشت که هم سن کورش بود. آستیاژ طبق رسوم پادشاهان ماد که در اول هر ماه میهمانی ترتیب میدادند, میهمانی ترتيب داد و هارپاگوس را نيز دعوت كرد و به هارپاگوس غذايي خوراند كه از گوشت كدان طبخ شده بود.
كوروش به حمايت از پدرش پرداخت. در همان سال مردم از ظلم آستياژ عاصي شده شدند و به كوروش و پدرش ملحق شدند. عاقبت كوروش ( كمبوجيه در هنگام جنگ كشته شد) در بهار سال ۵۵۳ قبل از ميلاد آستياژ را به كلي شكست داد و وارد شهر هگمتانه شد.و با فتح هگمتانه حاكم پارس و ماد شد.